صداي بسته شدن در خانه ، زن ميانسال را از خواب بيدار كرد . از صداهايي كه ميآمد متوجه شد فردي وارد خانه شده است . به ياد شوهرش افتاد كه اگر زنده بود از او محافظت مي كرد . كشوي ميز را باز كرد و قيچي خياطي را به آرامي برداشت . آهسته و بدون سروصدا به سمت آشپزخانه رفت تا منبع صدا را پيدا كند كه ناگهان مردي درشت اندام در مقابلش ظاهر شد . از شدت ترس قيچي را به سينه مرد فرو كرد و پا به فرار گذاشت . هنوز چند قدم دور نشده بود كه صداي كمك خواستن پسرش را شنيد . ناگهان عرق سردي بر تنش نشست . حتما اشتباه شنيده بود . پسرش حدودا ده سال بود كه خارج از كشور زندگي مي كرد . جرات نداشت برگردد و ببيند چه كسي صدايش زده است . دهانش باز مانده بود و اشك هايش بدون وقفه آرام و بدون صدا از چشمانش سرازير شد . دستش را به طرف چراغ برد و چراغ را روشن كرد . آرزو مي كرد آنچه را خواهد ديد چيزي نباشد كه در فكرش است . آرام آرام صورتش را برگرداند . پسرش روي فرشي از خون در حالي كه يك قيچي خياطي در سينه داشت خيلي آرام خوابيده بود.
كيف پولش را نياورده بود . از زنش خواست تا كرايه آژانس را حساب كند . همسرش زن بسيار نجيب و شوهرداري بود . كيف پولش را با لبخند به شوهرش داد تا اين بار هم اين شوهرش باشد كه پول را پرداخت مي كند . مرد كيف پول را گرفت و كرايه را حساب كرد . بقيه پول را گرفت و آمد داخل كيف بگذارد نگاهش به تكه كاغذي دست نويس با چند عدد و يك اسم ... آرش ... «يعني چه؟ يعني همسرم به من خيانت كرده است؟» . كاغذ را برداشت و كيف را به همسرش پس داد . دائما در اين فكر بود كه چگونه شده همسرش بعد از چند سال زندگي مشترك از كسي شماره بگيرد . وارد خانه شدند . ديگر نمي توانست جلوي خودش را بگيرد و هر چه توانست نثار همسرش كرد . تا جايي كه عشق و نفرت به او اجازه مي داد او را كتك بزند . اجازه صحبت به همسرش نمي داد . فرداي آن روز هر دو نفرشان با گريه ، عشق و نفرت از دفتر خانه خارج شدند . هفت ماه بعد وقتي مرد داشت كيف پولش را مرتب مي كرد چشمش به همان كاغذي افتاد كه در كيف همسرش پيدا كرده بود . با حسرت به كاغذ نگاه مي كرد . كاغذ تكه اي از يك چيزي شبيه سربرگ يا سرنسخه بود كه پشتش آن شماره كذايي نوشته شده بود . به نوشته هاي كاغذ نگاه كرد ناگهان خشكش زد . اشك در چشمانش حلقه زد . ديگر جايي را نمي ديد . دوباره به كاغذ نگاه كرد ... درست ديده بود . دكتر آرش ... متخصص زنان ... چيزي در سينه اش سنگيني مي كرد . دستش را روي سينه اش گذاشت و نقش زمين شد . نفس آرامي كشيد و ... . وقتي جنازه را پيدا كردند چشمانش باز بود و داشت به كاغذ نگاه مي كرد .
تا به حال چند نفر از عزيزانتان را به خاطر تصميمات عجولانه و از روي ترس ، خشم ، هوس و ... از دست داده ايد؟??? |
?????? |
تاريخ ارسال : جمعه 21 اسفند 1388 - 11:12 بعدازظهر